یک کوتاه ...

مثل خیلی از شب های بهاری ...مثل همین امشب
داره بارون می باره...
یادش بخیر بچه که بودیم مثل چنین شبای بارونی، با برادر و خواهرهام کلی ظرف می چیدیم توی حیاط، روی ایوون تا پر از آب بارون بشه... یادمه سر این که کدوم یکی، ظرف بزرگتر رو برداریم کلی با هم کلنجار می رفتیم، اما؛ نمیدونم چرا وقتی بارون تموم می شد و ظرف های ما پر، دیگه به اونا توجهی نمی کردیم...
 انگار نه انگار ! 
فکر کنم تمام لذت این کار در همون تکاپو و کشمکش کودکانه اولش بود! 
می دونید ؛ به نظرم همیشه هم لازم نیست توی زندگی بعد از هر عمل منتظر نتیجه ی آنچنانی برای اون باشیم. گاهی فقط حقیقت یک عمل دلچسب و زیباست و باید دل به دریا که زدی و گفتی هر چه بادا باد دیگه به آخرش بی توجه بشی و بسپاری به...!
شبیه همون جاده که در گذر از اون باید از خودش لذت ببری و به مقصدش فکر نکنی! شاید اگه این طور با بعضی از مسایل زندگی برخورد کنیم از احساس شکستی که همواره انسان رو در معرض ناامیدی قرار میده در امان بمونیم...

17/اردیبهشت/94
/ 5 نظر / 41 بازدید
نجوای قلم

سلام فکر می کنم ، اگر کل زندگی را " مسیر" بدانیم و راهی که "باید" رفت ؛ همینطور است که گفتید.....مشکل این است که عادت داریم همه جا را خانه خودمان بدانیم و انتظارهای نه چندان بجا.....

جالب بود ،این خود یه راهکاری ست،یه تجدید نگرش از راهی دیگر،این خود تلنگری بود به برداشت از خاطرات کودکی ،با نگاه کودکانه، دل نبستن به ظرف پیمانه، راحت ازکنارش گذشته،دل خوش بود به ابتدای شروع راه جسورانه،پایان کار دیگر مهم نیست که پر یا خالیست پیمانه.[لبخند][لبخند]

پرچین خاطره

چقدر دلم برای کودکی هام تنگ شد با این نوشته تون [رویا][رویا][رویا]

علی محیط

یک کوتاه با این نوشته شما بسیار بسیار موافقم وقتی مثال جاده و مقصد رو عنوان کردین دقیقا باور منو گفتین رسیدن گاهی اون حلاوت و شیرینی رسیدن رو نداره من خودم به شخصه همیشه این گفته رو که جاده بخشی از سفر هست رو برای خانواده و دوستان تکرار میکنم خیلی خوب گفتین دست مریزاد محدثه خانم مهربان آفرینها دارین