...

هنوز بهار نیامده
به هیئت چکاوک در آمدی 
پر گشودی 
در بارش باران بهار
در روشنایی آفتاب کوچه ها...

نیستنت مهربان؛
لبخندها را ناباورانه تعبیر کرد
"دلتنگی" رویید
سبز شد
هستی شد
 و هم نوا با تمام جهان 
رقصان و پیچان و سودازده
بر بلندای رفتنت "ماندگار" شد
بگو کجایی ؟
در ما حلول نمی کنی؟!

بهارین روزها/94
/ 9 نظر / 40 بازدید
نجوای قلم

سلام[گل] فصل بهار به نیمه نزدیک می شود ... وما همچنان اندر خم کوچه اول پاییز مانده ایم[گل]التماس دعا

پرچین خاطره

سلام بانو فکر کنم این متن رو برای برادر شهیدتون نوشته باشید روحشون شاد شعر خیلی زیبایی بود؛ لذت بردم[قلب]

علی محیط

سلام ممنونم از حضورت و ممنونم بابت این دعوت خط آخر را بسیار پسندیدم دلتنگی روئید سبز شد هستی شد هم یک بخش فوق العاده شعر است شعر یک دست و خوبی است آفرین دارین بازم مرسی از دعوتت

م.ن.آزادانی

زیبا و پر احساس [گل][گل][گل]

م.ن.آزادانی

راستی خداوند روح برادر گرامی تون رو قرین رحمتش گرداند خاک ایشان بقای عمر بازماندگان [گل][گل]

علی

زیبا بود.

پرچین خاطره

ناگهان یک صبح زیبا آسمان گل کرده بود خاک تا هفت آسمان، بغض تغزل کرده بود حتم دارم در شب میلادت، ای غوغاترین! حضرت حق نیز در کارش تأمل کرده بود هر فرشته، تا بیایی، ای معمایی ترین! بال های خویش را دست توسل کرده بود میلاد امیرالمؤنین، مولی الموحدین مبارک[گل][گل][گل]

عابد

سلام عالی به منم سر بزن[نگران]

مغز مداد

روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند. روز و شب دارد روشنی دارد، تاریکی دارد کم دارد،بیش دارد. دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده تمام می شود بهار می آید ...